نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

گشت و گذار به سمت فشم

سلام به دختر خوشمزه مامانی؛ نیکا جونم روز چهار شنبه 93/4/8 من و تو و بابایی به همراه خانواده عمه جونی و خانواده عمو احمد و خانواده آقا سید و عمو مهدی دوست بابایی و خانومش و منیژه خانم و مرضیه خانم به دعوت عمو احمد رفتیم سمت فشم وخیلی خوش گذشت از اونجایی که شما خیلی "دد"رو  دوست داری کلی ذوق می کردی .صبح  ساعت 7/5 حرکت کردیم و تا غروب اونجا بودیم.عزیز دلم بقیه حرفام با دیدن عکسای خوشملت می فهمی. مامانی بهتر تو هم بدونی اینجایی که نشستی من و عمه جون و لیلا جون و آمنه جون با کلی ترس و لرز شما بچه هارو از یه ارتفاعی که راهش بد بود به اینجا اوردیم که بازی کنین و کلی هم خندیدیم ومن مثلا مامان شجاع بودم و از همه زودتر ...
11 مرداد 1393

تولدت مبارک عشق مامان و بابا

 آنچه به پروردگار مدیونیم ؛ دوست داشتن توست دختر نازم؛روزی که تو به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید که آرامش روح و روان کسانی یا بهتره بگم پدر و مادر عاشقی هستی که با بودن تو دنیا برایشان هزاران برابر زیباتر است،دنیایی که وجود پر محبت و دوست داشتنی تو در آغوشمان هر روز شعله این عشق و آرامش افزونتر میکنه. عزیز دل مامان من تو این 365 روز فهمیدم که دوست داشتن رو از نگاه پاک و مهربون تو باید خوند وقتی که انقدر قشنگ لبخند میزنی اگه بدونی گاهی وقتا که فقط من و خودت تو خونه هستیم مثل دیوونه ها به کارات نگاه میکنم و اشک میریزم و میگم خدا جون ممنون که دوستم داشتی و این فرشته کوچولورو به من هدیه دادی و بعدش حسابی میچلونمت...
25 تير 1393

جشن دندونی عسلمون

دختر مهربونم سلام؛ اول خدارو دوباره شکر می کنم به خاطر وجود نازنینت که گرما بخش زندگیمون شدی و تک تک لحظه های با تو بودن آخر عشق و صفاست و همچنین خدارو شاکرم به خاطر وجود دوست داشتنی بابایی مهربونت که پا به پای من تو کارهایی که مربوط به شماست خیلی کمکم میکنه.   عروسک کوچولوی مامان؛ من وبابایی به خاطررویش اولین مرواریدت جشن کوچولویی برای شما گرفتیم که حضور بابابزرگ ها و مامان بزرگ ها و عمه جونی وعمو محمودو محدثه جون و عرفان و ایلیا جون جشنمونو باصفاتر کرد مامانی؛اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بود چون باهر خندیدنت،یه ذره دندونت رو میدیدم که خودنمایی میکردو همچنین میدیدم که بابایی و بقیه مهمونا مهربانانه شما رو تو آغوشش...
1 تير 1393

11 ماهگیت مبارک عزیزم

سلام به دخملی نازم؛ نیکا جونی مامانی بزار اول یه هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بگم چون من و بابایی خیلی خیلی خوشحالیم آخه بالاخره تو فرشته ی نازمون آره تورو میگم مامانی صاحب یه دونه مروارید کوچکولو شدی آره عسلم یعنی دندون در اوردی،آخه من و بابایی دیگه داشتیم نگران میشدیم البته خانم دکی گفته بود که تا 13 ماهگی جا داره اما خوب دیگه ما دوست داشتیم قبلش دربیاری که خدارو شکر هم در اوردی البته هنوز قشنگ معلوم نیست وقتی که دست میزنیم تیزیش می خوره به دستمون و کلی ذوق می کنیم.فقط مامانی خیلی داری اذیت میشی یه سر بهونه میگیری و گریه می کنی داری لاغر میشی همه میگن طبیعیه ایشالا که خدا کمک کنه بقیه مروا...
20 خرداد 1393

تولد و روزمادر

به نام خدا يادمه پارسال روز تولدت ميگفتي كي دخترم برام كادو ميگيره يادمه سالهاي قبل ازت ميپرسيدم بچه چي دوست داري ميگفتي سالم باشه دختر باشه اما وقتي باردار شدي ميگفتي فقط سالم باشه يادمه استرس در دوران بارداري زياد داشتي به خاطر ..... يادمه ماه آخر بارداري خيلي دوست داشتي بري آتليه ولي دختر كوچولوت عجله داشت يك ماه زود به دنيا اومد خدا يه دختر ناز بهت هديه داد يادمه وقتي دخترت به دنيا اومد ديگه آتليه خودت مهم نبود آتليه دخترت مهم شد 3 ماهگي برديش آتليه. يادمه و ميبينم طريقه شير دادن به دخترت البته شبها.  مادر دغدغه های زيادي داره... به تعداد نفسهای کودکش... به تعداد روزهایی که گذشته و روزهای پیش رو... این یک سال قدر پدر و مادر...
17 خرداد 1393

سفر به شمال

سلام به خوش سفر ترین دختر دنیا؛ نیکا جونی دختر عزیزم؛ من و بابایی قبل از به دنیا اومدن شما چند بار شهر زیبای رامسر را برای مسافرت انتخاب کرده بودیم و این بار هم تصمیم گرفتیم برای عوض کردن آب و هوامون با شما از این همه زیبایی هایی که خداوند بزرگ به ما بخشیده استفاده کنیم.من و تو و بابایی به همراه دوستای بابایی 5شنبه صبح ساعت  5:30 حرکت کردیم وساعت 1:30 بعد اظهر هم رسیدیم.الهی مامان برات بمیره توی راه به خاطر پیچ و خم های جاده اذیت شدی و 2 باربالا اوردی و همین من و باباییرو ناراحت کرد به خاطر شما بیشتر وسط راه وای می ایستادیم و موقع برگشت هم به شما قطره ضد تهوع دادیم خداروشکر دیگه بالا نیوردی.خوب حالا بریم سراغ چیزای خوب؛از عکس زی...
14 خرداد 1393

پدر؛بودنت یعنی همیشه آرامم...

پدر ای وجودم از تو                                    قدرت و توان گرفته ا ی که از دم نفس هات                                هستی من جان گرفته بابا جونی؛ با زبون بچگونه خودم می خوام بهت بگم که:تو این 10 ماهه با تعریفای مامانی فهمیدم که پشتم به تو گرمه.مامانی میگه اولین کلمه ای که گفتی بب به معنی بابا بود که خندرو رو لبای بابایی آوردی،نمیدونم اگه تو یا اصلا کلمه بابا نبود،زبونم چه طور میچرخی...
23 ارديبهشت 1393

10ماهگیت مبارک فرشته ی مهربون

سلام به دخمل شیطونم؛ مامانی خداروشکر از وقتی که تو چهار دست و پا رفتن  تکمیل شدی خیلی شیطون تر شدی اگه یه لحضه ازت غافل شیم کارهای خطرناک میکنی. دخترم کلمه های "بیا بیا" و " بدو بدو" و " منام منام" هم به بقیه کلمه هایی که میگفتی اضافه شده و باعث خوشحالی من و بابایی شده چرا که هر چیز تازه ای که یاد میگیری انگار دنیارو به ما دادن. یکی از کارهای دیگت "د" کردنته که نشانه ی اینه که داری کسی دعوا میکنی خودت تکون میدی و بلند میگی "د"   "اه" تو رقصیدنت هم حسابی پیشرفت کردی تا صدای آهنگ میشنوی یا خودمون میگیم نانای نای کل بدنت تکون میدی و دستای ک...
19 ارديبهشت 1393

تقدیم به تو مادرم...

"ماما" خوبم؛ وقتی چشم به جهان باز کردم،قلب کوچکم مهربانی لبخند نگاهت را که پر ازصداقت و بی ریایی بود احساس کرد.دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبایی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و همراه با من گریه کردی. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کناراین نگاه پر مهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد. مادر عزیزم روزت مبارک    مامانی مهربونم میدونم هر کاری که برایم میکنی و خواهی کرد بدون منت است پس بدون منت دوستت دارم...       ...
31 فروردين 1393